هفته دفاع مقدس گرامی باد

 سلام به همه دوستان وبلاگی

 ازاینکه مدت زیادی

نتوانستم دردنیای مجازی سربزنم ووبلاگم را به روز کنم

وپاسخ نظریات شما دوستان دهم پوزش می طلبم

درحال نوشتن کتابی بودم که درحال حاضر زیرچاپ است

وبزودی به بازار خواهد امد وکتاب دیگری ازخاطرات یکی

از فرماندهان جانباز است که درحال بررسی است ورو به اتمام است

 

کمی هم بهاربود

کمی هم بهار بود . آسمان آسمان همیشگی نبود. ومن.آرامشم رادرجیب آن یکی کیفم جا

گذاشته بودم.آرام اماکسی زمزمه وارچیزهائی رادرگوشهایم خواند.وهمچون نسیم

عطرخوش بوی وجودش وجودمرافراگرفت.اوهمانی بود که نرگس چشمانش آرام کننده

طپش قلبم بود.درمیان تمام دغدغه های موجودیتم.خودرارساندم به کلید برق تاآغازگر

انعکاس زمزمه های کسی باشم که گاهی زمزمه هایش آوازی است همیشگی وگاهی

سکوت.شایدلبه پرتگاه صفت وخوبی بودبرای آن دم که درنیستیت به سرمی میبردم.

ولی امروز زاویه ی نگاهم رابه ارغوانی های چشمان کسی زوم کرده ام که قدم های

آرامش.پروازی ابری رابرای دستان التماس گونه ی. چشمان مادرولبخندانتظاردارنگاه

پدر مبدل ساخت.نه کسی که همان هنگام که دانه های ربنا میان دستانش به رقص

برخیزیده بودند.اودرجستجوی ندای بودن یا نبودن بود.رفتن یانرفتن.امروزاما زاویه ی

 نگاهم را به اسطوره ای می اندازم که آرامش ابری به دست آورد.به اوکه هیچ وقت

 آرامش رادرجیب های آن یکی پالتو جانگذاشت.به اوکه گاهی خندیدوپروائی ازنبودن

 نداشت.به اوکه آرزوی دیدن چشمانش گاهی بغض اسیردرونم رابه تمنای گرایش وا

میدارد.به اووهمه آن هائی که نگاهشان رابه نگاهمان فروختند.........به خودکه در

فراسوی نیستیت ونابودیت به سرمی برم .به خود وخودمان که آرامشمان شایددرمیان

 طراوت چندخیال ختم شودونه بیشتر.به خودوخودشان که آرزویشان شایددرمیان 

هستی وجودشان درقطرات وجودشان در تپش بودنشان ودر لذت رفتنشان !

درآن روزها خیلی بهاربود....................یادشیهدان گرامی

معجزه دعای کمیل

آن شب درمسجدنبودم .همان شب که فرمانده گردان ازآن صحبت میکرد.

اماانگاراتفاق عجیبی افتاده بود.فرمانده می گفت .کسی بلندبلندگریه میکرد.

وصدای گریه اش نظرهمه رابه خودجلب کرده بود.دعاتمام شدوپس ازدعاخیلی

کنجکاو بودم صاحب آن گریه رابشناسم .ازفرماندهان گروهان 1و2سوال

کردم .هردواورانمیشناختند.ازهرکسی پرسیدم نمی شناختش .درمیان جمعیت

پیدایش کردم وازخودش سوال کردم نیش خندی زدوچیزی نگفت .دوباره پرسیدم

ازکدام گروهان یاگردانی ؟هیچ جوابی نداد.سرش زیرانداخت ورفت .به بچه ها گفتم

اورازیرنظربگیرندوبابیسیم بچه های حفاظت قرارگاه راهم خبردهید.

این کارسریعاانجام شد.عصرروزبعدفرمانده قرارگاه رادیدم.گفت علی یارت ،

دیشب گل کاشتی .گفتم:من! چرا؟

گفت :بی خبری بابایکی ازمنافقین راتحویل دادی .صاحب آن گریه غیرمعمول

درشب دعایکی ازاعضاءمنافقین بود.اماهدفش ،باجابه جا کردن کفش های

 بچه ها ازیک سنگربه سنگردیگروتهمت دزدی .می خواست درگردان شورش

بپاکند.وبچه هارابه جان هم بیندازد.وخوداطلاعات لازم رابدست آورده وفرارکند.

وازاب گل آلودماهی بگیرد.که البته دریکی ازگردان ها این کارراباموفقیت انجام

داده.امادرگردان شما شب اول خودش رالومی دهد.وبه یاری شما دستگیر

می شود.حس خوبی داشتم،نه،غرورنبود،حسی که پربودازشب های جمعه

،زیرزمین،بابچه ها ودعای کمیل .حسی که می گفت این کاررامن نکردم،

این ها همه ازبرکت دعای کمیل بود.

 دردل شب سوزوفریادوعطش             یاربودوعشق بود ودست من

دست ها خالی ،ولی دل پرامید            آسمان وچشم پرباران من

 نفس سرکش درغل وزنجیربود          قلب هامان خالی ازهرکینه بود

شرح حال جمله جانبازان جنگ          امتحان بود،امتحانی سخت بود

 

به ضیافت رمضان

معبودا،به عشق تواستوارم وبه یادتودوخته ام به عرش نگاهم ،نفس من بادم

تودرسینه ام جای گرفته است .

وچون به گناه آلوده شدم ،گویی دمت رابه بازدمی فروخته ام.

معبودا، یادتوقدرتی است دربرابرسختی ها وذکرتوآرامشی است دربرابر

طوفان ها.

معبودا،دستان خالی من پرمی شوند ازوجودت هنگامی که می خوانمت ،

دستانم راخالی ازخودنکن.که تنهائی بی توچون خلوت باهزاردشمن است.

معشوقم،یاری م کن تاگام هایم به یادنفس هائی که به من ارزانی داشتی

بردارم.مهمانم کردی به ضیافتی که درآن بهشت رامی توان نشانه گرفت .

ضیافتی که درآن سفره ی فراخی راگسترده اند.وهرکس به اندازه گنجایش

یادتو درذهنش ازآن نسیبی می برد.یاری م کن تادراین ضیافت سربلند

بیرون آیم.یاری م ده تادانه ،دانه محبت راچون دانه های شیرین خرما

دراین ماه افطارکنم .یاریم ده تادراین ماه ضیافت ،بهاررابه وجود م بخوانم

وعشقم به تورافزونی بخشم.

معبودم،توتنها کسی هستی که معنای کلامم رابیش ازخودم می دانی

یاری م کن تا کلامم راآن گونه که تومی پسندی عرضه کنم .

ومارا ازشرنفس سرکش وشیطان رانده شده محفوظ بدار......

 

دل تنگی

خاک بود،خاک گرم جنوب،تاچشم کارمی کردخاک بود.وگرمای خورشید لابه لای ذره های آن آرمیده بود.به خورشید مینگریستم ،تمام فضاپربود ازحزنی که انگارمجنون ازدوری لیلی داشت .ما در5کیلومتری جزیره مجنون بودیم ،خورشیدتصمیم به غروب شدن گرفته بودوخاک ها ازرفتن اووازبین رفتن گرمای وجودشان دل گرفته بود.اصلا غروب ها به خاطرهمین چیزهاست که فضا خیلی دل گیراست .به خاطردل گیربودن دریا،شن ها،ماسه ها ،خیابان ها،کوه ها ازنبودن گرمای وجودیشان که زاده ی خورشیدبود.ومن نیزآن روزانگارتمام گرمای وجودیم راوامدار خورشیدبودم.واومی خواست که غروب باشد.اتاق کوچک (سنگر)ما یعنی من وحسین زیرخاک مستقربود.ازاتاق بیرون آمدم .حسین برای گرفتن وضو به بیرون رفته بود.حسین ازدوستان قدیمی وهم شهریمان بود.حسین بسوی خدا وسجاده میرفت.ازاوهمراهی اندکی خواستم دراین فضای دل تنگی .اوهم که دل تنگی راحس می کرد بامن همراه شد.کمی جلوترکه رفتیم .انگارپربود ازآلات جنگی که دشمن ازخود جا گذاشته بود.مدام نزدیک تر می شدیم وچیزهای بیشتری ازتجهیزات روئیتمان می شد.خواستیم نزدیک تر شویم که صدای موذن مثل یک آهن ربا مانع رفتن مابه جلوتر شد.ومانیز بازگشتیم برای رفتن بسوی خدا.خدا هوای ماراداشت .بی شک درمیان آن آرامش ظاهری وتصنعی فرورفته در تجهیزات دشمن خطرات بسیاری نهفته بود.آری خداهوای ماراداشت .چراکه هنوز برای پریدن آماده نبودیم .اصلا لیاقت پرواز نداشتیم.وما بسوی خدارفتیم درسجاده باجماعت.

امشب دلم گرفته ای شب توهمرهی کن

امشب دلم گرفته یارا قلندری کن

ساقی عجب صفائی دارد پیاله تو

پرکن به جان مولا امشب دلم گرفته

 

 

شرح پریشانی

  دوستان شرح  پریشانی من گوش کنید                داستان غم پنهانی من گوش کنید

  روزگاری من ودل ساکن سنگر بودیم                     ساکن جبهه وجنگ ودل اروند بودیم

  دردفاع ازوطن ودین خدا                                      یکصدا دردل شب ،ما همه باهم بودیم

  کنج سنگر دل شب ذکرخدا                                 درره پیرخمین،بی سروسامان بودیم

  عشق بازی وجنون راه دلیران جوان                      هان بیائیدوببینید که مجنون بودیم

  جان فشانی وشهادت ره ان شیردلان                    رمزپیروزیمان عشق به اسلام وخدا

  نه ریابود نه ناپاکی جهل                                      پیشرودرهدف قرب الالله بودیم

  آن که آموخت به مادرس شهادت اوبود                   مهدی فاطمه راعاشق وشیدابدیم

  پرکشیدندوبرفتندعزیزان وطن                               هرگزازخویش نگفتند سخن

                       که چه کردیم وچه دیدیم وچه پریشان بودیم                       

ازشعرای عزیزپوزش می طلبم

عکس شهدارامی بینیم                    عکس شهداعمل می کنیم.                    یاحسین

دردعشق

پیشاپیش عیدنوروزبرهمه دوستان مبارک باد تا۱۵/۰۱/۱۳۹۰بدرود

----------------------------------------------------------------------------

دردعشقی کشیده ام که مپرس                     دل به یاری سپرده ام که مپرس

نزدمن ازعشق سخن مگومدعی                        عاشقانی بدیده ام که مپرس

گشته ام درمیان دفترخاطرات خویش            ازشهیدانی نوشته ام که مپرس

ازدلیری و شجاعت سخنی به میان نیار              شیرمردانی بدیده ام که مپرس

نام اوبود دست خدا همچوسرو                       قدوقامتش ندیدی ،نگوومپرس

دیگری ذوالفقارعلی حیدربود                          مدفنش کجاوکفنش چه بودمپرس

وآن یکی حسن ،زیرک وخاکی وزرنگ         پیکرش چگونه تکه.تکه شدبه خدا مپرس

روزگارمان گرچه تلخ بود به هجر                ازشهیدان چه مانده است مگو ومپرس

به خداگشته ام ملول ازفراموشی لاله ها        می جهد ز وجودم آتشی که مپرس

----------------------------------------------------------------------------------عیدنیزبیادشهیدانمان باشیم                        یاحسین شهید

آرزو

کاش جانم نسخه ای باشدزلوح خال دوست

کاش جاویدان بماند دردلم سودای بی همتای دوست

کاش می گشتم پریشان ازرخ هچون مه اش

کاش مجنون می شدم دیوانه ی سروو قدش

کاش دردل عشق مولا بود وبس

کاش دردل یادیاران بودوبس

کاش چون مرغی به دام اونمی افتاد دل

یا چو پروانه به دورشمع اونمی چرخیددل

کاش یارب خانمان پرنوربود

فاصله تاازگرفتاریهای دنیادوربود

کاش من هم سخت عاشق می شدم

تابه راحق شقایق می شدم

کاش جای اومیان دل نبود

یاکه هرگزآشنای من نبود

کاش می شد تا فراموشش کنم

درمیان سینه خاموشش کنم

.........................................................................................

 اين زمين در آن زمان پربلا        ناگهان چون زُلْزِلَت زِلْزالَها
از درونش أَخْرَجَت أَثْقالَها        با تعجب قالَ الْإِنْسانُ ما لَها
مُردگان خيزند برپا کُلُّهُم         تا همه مردم يُرَوْا أَعْمالَهُمْ
هر که آرد ذَرَّةً خَيْراً يَرَهُ        يا که آرد ذَرَّةً شَرًّا يَرَهُ
آن زمان خورشيد تابان کُوِّرَتْ    کوه‌هاي سخت و سنگين سُيِّرَتْ
آبها در کام دريا سُجِّرَتْ        آتش دوزخ به شدت سُعِّرَتْ
چون در آن هنگام جنت اُزْلِفَتْ     خود بداند هر کسي ما أَحْضَرَتْ

نامه ای ازسردل سوزی به یک دوست مسئول

دنیا چون بازاری ست شلوغ وپر طمطراق که ماندن در این بازار رنگارنگ

وپر خطر دل را به خدا دادن هنری است ماندگار.

دراین دنیا چو ساکت نشینی پایمال خواهی شد.گر هیاهو کنی تورا

شرور خوانند.همنشینی با خوبان لقب ریا کاری خواهی گرفت.

چو با بدان باشی  رسوا شوی .اگر به منصبی رسیدی تورا با

 ذره بین نگاه کنند .وچون مگس گردتوآیند.اطرافیان تواز قشرهای

 مختلفند.خدمت گزاران  دنیا دوستان و........

اهل دنیا بیشتر تورا حلقه می زنندودر همه حال با تو می باشند

وچون آنها را از خود دور کنی به تو تهمت وافترا بندند.وآنهایی که از

تو فاصله خواهند گرفت یا به بازار دنیا بی خیالند یا مشغله های

دیگری مانع نزدیکیشان به توست .اما آنکه به منصب قدرت می نشیند

طایفه ها را چگونه خواهد دیداگر فقط نزیکان خود را ببیند راستی

چه خواهد شد،اما این داستان اندکی وظیفه هرمسئولی رامی

رساند :روزی خلیفه به میدان شهر رفت تا از درد دل مردمش بشنود

او برسکویی ایستاد واز همگان خواست تا هر کسی گرفتاری یا

 مشکلی دارد با او در میان بگذارد اما صدایی بلند نشد خلیفه چند

 بار حرفش را تکرار کرد ولی مردم خاموش وآرام بودند وندایی از

کسی شنیده نمی شد خلیفه که به زیرکی وبا هوشی شهره

شهر بود. نگاهی به اطراف میدان انداخت پیر مردی را دید که

گوشه ای دور ازجمع ایستاده وتسبیح می اندازد خلیفه اورا صدا

زد وحرفش را بهاو گفت پیر مرد درنگی نمود وگفت واقعا عمل

 می کنی ؟ خلیفه قول می دهم، پیر مرد گفت در همین مکان

وهمین حالاوزیر اعظم ودوزیر رفاه وبازرگانی را عزل نمایید خلیفه

 با اطمینانی که از عملکرد خویش داشت پس ازد قایقی تفکر حکم

به عزل هر سه را صادر نمود،در یک لحظه تعدادزیادی از دور میدان

خالی شدند وحاضرین به راحتی پیش آمده ودرد دلهایشان را با

خلیفه خود باز گفتند خلیفه پس از بازگشت به قصر پیر مرد را

وزیر اعظم خودمنصوب ودستور پیگیری مشکلات مردم را به وی

 محول نمود، واز وی خواست تمام مشکلات مردم راتاحصول نتیجه

 پی گیری نمایدوبه وی گزارش کند.

پس از این اقدام خلیفه مردم اورا علاوه برزیرکی وبا هوشی

 لقب مرد عادل نیز دادند

...................................................................................

(بارالها)!:

یقیناتو می بینی (همه موجودات را)ولی دیده نمی شوی وتودرچشم اندازدست نیافتنی

هستی وبازگشت همه به سوی توست وآخرت ودنیا ازآن توست .خدایا!ازخواری ورسوائی

(دنیوی واخروی )به توپناه می بریم.

(ساده زیستن رابایدازمردان خداآموخت)(به تصویرخوب نگاه کنید)

وعده ما۲۲بهمن درراهپیمائی

گله                        (باعرض پوزش ازشاعران عزیز)

دوش باخوددرمیان رختخواب                         درددل کردم زوضع روزگار

گفتم ای دنیای پست وپرملال                      توچه می خواهی زماای بی وفا

حال ووضعم هیچ اصلا خوب نیست               زندگانی بهرمن مطلوب نیست

سن وسالم چهل بالاترشده                       غم میان سینه ام افزون شده

نیستنددیگررفیقان قدیم                             دوستان باصفاودل رحیم

تانفهمیدم که کی خوابم ببرد                       ماجرای ناتمامم آب برد

خواب دیدم رخته خود رابسته ام                   سوی دنیائی دگروارسته ام

عده ای من را ملامت می کنند                   عده ای شک وشکایت میکنند

کیست این دیوانه دنیا پرست                    کیست این سرتاوجودش بت پرست

نه کسی فریادهایم می شنید                    التماس والتجا یم می شنید

هیچ کس یارومدد کارم نبود                         مال وثروت هیچ همراهم نبود

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی                    وحشت ودل واپسی وبی کسی

لیک فریادم بلند شدیاعلی !                        چشمهایم بازشد این خواب بود؟

..................................................................................................................................

هرکس دوست دارد چون من زندگانی کندوچون من بمیرد.وبه بهشتی که خداوندبه من

وعده داده درآیدبایدپس ازمن ولایت علی (ع)رابپذیرد زیرااوشما را ازهدایت بیرون نمی برد

وبسوی هلاکت نمی کشاند.        رسول خدا(ص)

گلبولها

درتارپودوجودم آرام وقراری نیست.کشورتنم پرازتلاتم وهیجان است.آرام نیستم این روزها فکرمی کنم چیزهائی (فکرهائی قوی تر از ذن)ازدرون وبیرونم وجودم را آزارمیدهد.چیزهائی که ایستاده اندومبارزمیطلبند.چیزهائی مثل ویروسها .نمی دانم چراسربازهای وجودم پکرند.هرکدام گوشه ای سردوخشک نشسته اندو ویروسهامدام جلوتر می آینددرسرزمین اندیشه ام.مدام درذهنم به آنهافرمان میدهم فریادمی کشم .اماانگارنه انگار .فایدهای ندارد.ویروسها خوشحالند وبرسرهرکدام ازنیروهایشان بمبی گذاشته اند وبا هرپرتاب بمبی دروجودم منفجرمی شود

بمب ها انتشار جهل وبی غیرتی وبی دینی اند.وذهنم خسته وسنگین ازوجودشان .سعی براین است که با آنهامقابله کنم .ذهنم به انجام معادلات می پردازد.به فکرفرو میرود.سعی دارداشتباهات راکناربزند.سعی میکنم نگذارم اهرم ذهنم به دست دشمن بیافتد.پرچم رابه آنسوئی می چرخانم که فکر می کنم درست تراست سعی دارم که خودپرچم نباشم .

امااین ویروسهای لعنتی دست بردارنیستند.نمی دانم چرا گلبولهای سرباز ازفرمانم سرپیچی میکنند .چراخوابند. بیدارنمی شوند .شایدویروسها .آری ویروسها به گلبولهای سرباز هم آسیب رسانده اند.باید فکری کردچاره ای جست .بایدفرمان سنگرسازی بدهم.یعنی این سربازها به فکرجانشان هم نیستند؟به چه قیمتی ایستاده اند؟خدایااندیشمندان کجایند.چرااین سنگینی خیال درذهنم بیرون نمی رود.

چرااندیشمندان خاکریزی نمی سازند؟ چرامسلح نمی شویم ؟این همه خواب بس نیست!..   به امید پیروزی اسلام برکفرجهانی

 .......................................................................................................................................

روزى پيامبر اكرم صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرد: در راه شيطان را ديد كه خيلى ضعيف و لاغر شده است. از او پرسيد: چرا به اين روز افتاده ‏اى؟ گفت: يا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسيار هستم . پيامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: يا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت ديدن و تحمل اين خصايص را ندارم .اول اين كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم اين كه با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گويند ، چهارم از اين خصلت ها آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم اين كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هر كارى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» مى‏ گويند.

یاحسین

 

هنگام محرّم شد و هنگام عزا، های
برخیز و بخوان مرثیت کرببلا، های
پیراهن نیلی به تن تکیه بپوشان
درهای حسینیه ی دل را بگشا، های
طبّال بزن طبل که با گریه درآیند
طّبال بزن باز بر این طبل عزا، های
زنجیر زنان حرم نور بیایید
ای سلسله‌ها ، سلسله‌ها، سلسله‌ها، های
ای سینه زنان، شور بگیرید و بخوانید
ای قوم کفن پوش، کجایید؟ کجا؟ های
شمشیر به کف، حیدر حیدر همه بر لب
خونخواه حسین آید، درآیید هلا، های
کس نیست در این بادیه دلسوخته چون من
کس نیست در این واحه به دلتنگی ما، های
این داغ چه داغی ست که طوفان شده عالم
آتش زده در جان و پر مرغ هوا، های

از کوفه خبر می‌رسد از غربت مسلم
از کوفه و کوفی ببرم شکوه کجا؟ های
عباسِ علی تشنه و طفلان همه تشنه
فریاد و فغان از ستم قوم دغا، های
بازوی حرم، نخل جوانمردی و ایثار
عباس علی، حضرت شمع شهدا، های
آتش به سوی خیمه و خرگاه تو می‌رفت
از دست ابالفضل چو افتاد لوا، های
با یاد جوانمردی عباس و غم تو
خورشید جدا گریه کند، ماه جدا، های
خورشید نه این است که می‌چرخد هر روز
خورشید سری بود جدا شد ز قفا، های
می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد، گریان
هفتاد قمر گرد سرِ شمس ضُحی، های
خونین شده انگشتری سوّم خاتم
از سوگ سلیمان چه خبر، باد صبا!؟ های
از داغ علی اصغر محزون، جگرم سوخت
با رفتن عباس، قدم گشت دو تا، های

طفلان عطش نوش تو را حنجره، خون شد
از خفتنِ فریاد در آن حنجره‌ها، های
بگذار که از اکبر داماد بگویم
با خون سر آن کس که به کف بست حنا، های
تنها چه کند با غم شان زینب کبری
رأس شهدا وای، غریو اسرا، های
بر محمل اُشتر سر خود کوبید، زینب(س)
از درد بکوبم سر خود را به کجا؟ های
امشب شب دلتنگی طفلان حسین(ع) است
این شعله به تن دارد و آن خار به پا، های
این مویه کنان در پی راهی به مدینه‌ست
آن موی کنان در پی جسم شهدا، های
این پیرهن پاره، تن کیست؟ خدایا
گشتیم به دنبال سرش در همه جا، های
در آینه سر می‌کشد این سر، سر خونین
در باد ورق می‌خورد آن زلف رها، های
این حنجر داوودی سرهای بریده ست
ترتیل شگفتی‌ست ز سرهای جدا، های
بگذار هم از گریه چراغی بفروزم
بادا که فروزان بشود شام شما،های...

من تشنه و دل تشنه و عالم همه تشنه
کو آب که سیراب کند زخم مرا، های
آتش شده‌ام آتش نوشان منا، هوی
عنقا شده‌ام، سوخته جانان منا، های
هنگام اذان آمد و در چِک چک شمشیر
او حی غزا می‌زد و من «حی علی» های
امشب شب شوریدگی، امشب، شب اشک است
شمشیر مرا تیز کن از برق دعا، های
خون خوردن و لبخند زدن را همه دیدید
گل دادن قنداقه ندیدید الا، های
با فرق علی(ع) کوفه‌ی دیروز، چها کرد؟
از کوفه ندیدیم بجز قحط وفا، های
بر حنجره تشنه چرا تیر سه شعبه؟
کس نیست بپرسد ز شمایان که چرا؟ های
این کودک معصوم چه می‌خواست؟ چه می‌گفت؟
در چشم شما سنگدلان مُرد حیا، های

ایام سوگواری سرورسالارشهیدان برهمه عاشقان وشیفتگان اهل بیت رسول خدا تسلیت می گویم .
 

روزی روزگاری

روستای با صفایی ست . حدودا چهل خانوار در ان زندگی می کنند . البته این امار را با چشمانم می گویم رقم دقیقی نیست . اصلا همه ی افراد روستا یک خانوارند . یک جور هایی این روستا یک خانواده ی بزرگ است . مردم صمیمی و خاکی اند و دلی صاف دارند و به کم قانع اند . اندک زمین زراعی دارند و بسیار تلاش بر ان و با شکر خدا از محصولاتشان بهره می برند.وسیله ی ایاب و ذهابشان الاغ است و اسب . بر سر سفرهایشان نان و خرمای حلال است و شکر خدا . نمازشان به موقع است و یادشان به خدا . ان ها با ذکر خدا دلشان پر از ارامش است .

روستای با صفایی است.... دیگر نیست . همه ی این ها بود و تمام شد .

حالا این روستا یک شهر شده . حالا ان مردم همه خاطره شده اند . زندگی شان از هم جدا شده .فلانی در امریکا درس می خواند . ان یکی دوستم هم معلم است . و دیگری هم هنوز در روستاست و مثل پدرش کشاورز است .

اما ، اما دوست دیگرم اندوهگین است .و گوشه نشین خانه شده .فراموش نکرده ام هنوز روزی را که با خوشحالی ان موتور لعنتی را برای پسرش خرید . و باز هم فراموش نکرده ام ان روز را که دور هم شاد بودیم و تلفن زنگ خورد و خبر تصادف پسرش را شنید . خالا پسرش فلج شده . بیشتر اما روح پدر و مادرش فلج و معلول شده .

ان یکی دوستم هم حال بهتری ندارد از وقتی ان اعتیاد لعنتی را به جان خود انداخت ان ها حال خوشی ندارند .

ان یکی دوستم هم ... نه دیگر بس است . تسلیم شدم . دیگر از بازگویی این کلمات شرمسار شدم  . این ها هم شد خاطره ؟ این هم شد افتخار برای استان جنوبی ایران که رکورد دار مرگ و میر با موتور است ؟

فکر نمی کنیم با خودمان که این ها همه ناشی از تنهایی ذهن و اندیشه ی جوانان است ؟ چرا با محبت به ان ها زندگی نمی اموزیم ؟

چرا به ان ها راه و چاه نشان نمی دهیم ؟ اصلا این خود ما هستیم که ان ها را بیکارو لاعبالی بار اورده ایم .چرا که خود ما باید زمینه ی ایجاد شغل را برایشان فراهم کنیم .

ما ان ها را تنها گذاشته ایم و انتظار داریم به اندازه ی تجربه ی یک پدر بزرگ بزرگ باشند . باید دست به کار شویم .

باید فکری بکنیم برای این تنهایی . باید دست هایشان را بگیریم و راه را نشانشان دهیم.

مهتاب

درشبی که مهتاب بردشت عشق وشهادت متابیدوتازه جوانی

بادلی لمعه.لمعه نوربه قصدایصال به معشوق به قربانگاه

میرود.ودرگرماگرم آن التذاذ معنوی.عشق،ابلیس،خدا.

معشوق راخدای خویش دیده وبه پیش میرود

پس ازنبردی جانانه نخل قامت مردانه اش به زمین می

افتد.فرشتگان به بالینش می ایند وهمائی ازعطرونوربه

 گونه اش می سایندسپس به او دوبال دادتاپروازنمایدو.

تمام محنت عالم نشسته بردل امشب :برفته سوی چشمم زبس گریه کرده ام امشب

گرفته بغض عجیبی گلویم مگرسحرنمی شود امشب: تنم بسوخت زغم مگرصبح نمی شودامشب

یادم آیدحدیث هجرت یاران                یادم ایدتلاش وکوشش یاران

یادم ایدترکش وتیروتفنگ                   یادم آیدسنگری خوب وقشنگ

یادم آید او لبش تشنه بود                  سرجدا زعطش جان داده بود

یادم آیدپیکرش صدچاک بود                 غرق خون چون اکبروعباس بود

یادم آیدناله های نیمه شب                 سوزش واه وفغان نیمه شب

یادم ایددوستان راتک به تک                 ارتشی وپاسدارو آن بسیجیان تک

گفتم ای دل توسزاوارغمی                 توانیس ومونس ویار غمی

اندکی ای دل نصیحت گوش کن           با غم واندوه مراهمدم نکن

"درضمن ازهمه دوستان شاعر پوزش می طلبم چراکه من شاعرنیستم"

 "حلال کنید"

دنیا خانه آرزوهائی است که زود نابود می شودو کوچ کردن ازوطن حتمی

است .دنیا شیرین وخوش منظراست .که به سرعت بسوی خواهانش

 می رودوبیننده رامی فریبد.سعی کنید بابهترین زادوتوشه ازآن کوچ

کنیدوبیش ازکفاف ونیاز خود از ان نخواهید وبیشترازانچه نیازدارید

                                     طلب نکنید.

دیروز،امروز،فردا

آیااندیشه ای به گذشته ی خودنموده ایم .وقتی نگاهمان به جیب پدربود.آیا رنجهائی

که آنهابرای بدست آوردن روزی حلال کشیدندبیادداریم.آیااندکی تامل نموده ایم که

هشت سال دفاع ومقاومت وایثاروشهادت نتیجه همان مال حلالی بودکه به مادادند.

آن ازخودگذشتگیهای پشت خاکریزها.ان مردان بی ادعا.جوانان خاکی .مردان

میدانهای جنگ.آنها که مدام ازعشق،ایثار،جوانمردی،شهادت گفتند.انهاکه دوربودند

ازکبروریا،خودپرستی ودنیاپرستی.رقیبان هم درشهادت.مردانی که حلال وحرامشان

شهره ی عام وخاص بود.همه وهمه نتیجه دسترنج همان پدران بودند.که باهمین نان

های شیرین بزرگ شدند که سختی نان درگلویشان گیرنکرد.برسرسفرهای نان

ونمک حلال نشسته بودند.قامت راست کردند وبهشت را ارزانی

خودنمودند.درسنگرنمازخسته ترازانی بودندکه ازبودن وحرف زدن باخداخودرارهاکرده به

سراغ توپ وتانک بروند.خسته ی نبودن صلح بودند،ودعایشان.الهی امروزخسته

می شویم .خون میریزیم.وبرای صلح می جنگیم.به ارزوی پیروزی اسلام جان می

دهیم.فردا راپرازصلح کن برای همه ایران..

حال ۳۰سال گذشته است صاحب این حرف شایدشهید شده.اصلاصاحب این حرفها

همه ی شهیدانند..همه ی ازجان گذشتگان...

وامروز:هنوزهم روابطمان خط ارامی ندارد.هنوزهم پریم ازطمع به دنیا.ازچشم هم

چشمی.ازبی عاطفگی.ازسیاست ودروغ .غیبت،تهمت،تخریب و......

وامروزحقیرشدن،برای احساس بزرگ شدن.به احساس جاویدماندن درپشت

میزریاکردن،عبدذلیل شدن باکبر،خودپرستی،بنده پرستی بجای بندگی خدا.و......

کاش کسی به حرف های مردی تنها درسنگرباخدایش گوش می کرد..

گوش می کرد که مردبه هوای ساختن چه دنیائی نفس هایش رابه گلوله دشمن داد.

وامروز که مدام درحال تمام شدن است..

الهی فردایمان راپرازصلح کن.پرازعشق پرازصداقت.ایثارو....

فردایمان رابهترازدیروز امروزمان قرارده ........

دنیا

میان این همه تیرگی که تمام دنیایمان را گرفته سوسوی فانوسی هم

نتیجه ی جستجویمان نمی شود.

دنیائی که سخت می شودچشم هایت راپاک نگه داری.دلت راصاف.وعاشق

خدا...........معلوم هم هست که کارسختی است.زندگی میان جمعیتی که

عصاازکورمی دزدند.وپاک بودن.......جماعتی که عشق به خدارازیادی ارزان

فروختند. ویادشان رفت .......................نه عمرنوح بماند نه ملک اسکندر.

وجماعتی که حقارت رادربرابربندگان خدازیادی گران خریدند.به بهای جهالت

به بهای دوری ازخویشان خود.....ازیادبرده ایم آن همه مهربانی درقلبهاشان

را که به بهای خنده وشادکامی ما..............................به خون ریخته شد.

دنیا چیزی جزء یک مشت معامله نیست.......بیائیم تاجران کم ضرروخوبی

باشیم.وعشق خدارابه دنیا پرستی نفروشیم.

دردمان چیست که مرحم به دست ازدردمی نالیم .حق را میگوئیم تا زمانی

که به ما ضرری نرسد.....................نوش دارو بعدازمرگ سهراب.............

سایه ولایت برسرمان مستدام ....که قدراین گوهرگران بهاء رانمی دانیم

وفریاعطش می زنیم..........................لب تشنه ازدریا بازگشتن.............

به آتش نهیب خاموشی می زنیم وخودآتش فتنه را شعله ور.................

دل دوست رابه قیمت به دست آوردن دل دشمن می شکنیم .

سرمان رابه غیر می گوئیم واهل خانه را نامحرم ........

به خدا که آگاهیم ازآنچه کردندوآنچه می کنند ومی دانیم که ماندنمان

وعزتمان فقط دررکاب ولایت است وبس.

خدایا:منشمان بزرگ نه باکبر.......

عباداتمان به دورازریا.........

زبانمان به دورازدروغ وغیبت.......

دلهامان صاف وشاد بارضای تو...............................یاحسین

                    برای کسی که مارادراین دنیای پرگناه تنهاگذاشت ونگذاشت...........

بنام الله ودرودبرمحمدوخاندانش وسلام برشهیدان.................

تورفتی ماهمه تنها ماندیم.دل خسته وپرغصه. خوب می دانی

 که این روزها چقدراینجا پرازآشوب وبلواست .                          

   که چقدرچشم طمع به دینمان وهمبستگی چندین سالمان دارند.

  دوست را رهاکرده اندوپای درددل دشمن نشسته اند وغم خواراو

         شده اند....ومهرانقلابی وخط امامی برخودمی زنند.                           

طفل شیرخواروپیرمظلوم رامی کشند.بانگی برنمی آیدبه گوش...

  قاتل جانی راحکم قصاص می کنیم ...گویند رسم مسلمانی نیست.

  به شهیدصفدر..........بگویادت هست به نوشته ای که ننوشته بودی

  سیلی خوردی .                                                                          

 به شهیدحسن.........به خاطریک سئوال یادت هست...                   

  نه امروز اینجا هیچکس یادش نمی مانددل آوریهای شمارا..........      

  اماما تاآخرایستادهایم پابه پای سیدعلی.تاچه فرمان دهد.                

  هرچه باشدبادل وجان پذیرائیم..                                                      

  مااینجابه یاد توایم .به یادتووهمه شهیدان ..........                             

  وازشمایاری ودعامی طلبیم.                                                          

 ودرروزی که نه مال سودمی بخشد ونه فرزندان ..........                   

وامروز بزرگان هم دل مارامی شکنند باخواب وخیالشان....................

 ماراه خودراانتخاب کرده ایم.مطمئن وامیدوارهمرا ودررکاب ولایت تا پای

  جان...................................به امید ظهور اقاامام زمان (عج)                

معجزه باد

باران بود ، اما باران اتش. تگرگ بود. تگرگ ترکش. رود بود. اما جوی خون . پرو بالش را معطر نموده بود به عطر گلاب محمدی. ارام بال های خود را باز کرد و از زمین به اسمان بر خواست .نگاهم به نگاهش گره خوردبود . او به زمینیان می نگریست و من به پرواز او به اسمان. محو او بودم. او تنها نبود . پرندگان مهاجر دیگری نیز با او همراه بودند .  پرندگانی کلافه از زمین و انسان های پر طمعش به افلاک می رفتند . من زمین گیر بودم . لحظه ای اما، تنها لحظه ای با ان ها پرواز کردم . تا به خودم امدم جسمی بی جان بر روی پاهایم بود . باز هم میان زمینیان بودم . تنها و بی رمق . منطقه پر بود از پیکر های خونین که خاک از خونشان گرم شده بود . اجساد نوجوانان  بی جانی که تنها جوانیشان را به هدیه برایمان گذاشتند . لب تشنگانی که به یاد سرور شهیدان صبوری را به رخ می کشیدند . پیکرش را به زمین نهادم . وقت عروج دیگران بود و تنهایی من . اندک سربازانی به پا بودند . مظلوم و دل شکسته . این بار ابر ها امدند(سیروس . کومولوس. اتراتوس)اما نه ابر های باران زا . ابر های رنگین . ابر های کشنده : خردل ، سمی ...دیگر ماندن نمیشد که توان ماندن نبود . اما معجزه ی باد شد علل پایداری مردان خدا ، و ان این که باد وزیدن گرفت و ابر های سمی را به دشمن پس داد و دشمن دون به اجبار به عقب نشست و سپاهیان اسلام ، پیروز و سر افراز الله اکبر سر دادند . به یاد دلاوران و مردان رفته و مانده هشت سال دفاع مقدس.

شوق دیدار

صبح روز یک شنبه صدای زنگ تلفن         _بله بفرمایید ؟

_از حوزه بسیح ، مایل هستید با کاروان به زیارت آقا بروید ؟

( بغض گلویم را می گیرد، این خبر ؟ اول صبح ؟ ) _ بله ، بله . چرا که نه !؟

با تعدادی از دوستان ساعت 19.30 روز 5 شنبه به دیدار دوست به راه

افتادیم . شبها خوابمان در اتوبوس بود . در راه به زیارت حضرت معصومه ،

مسجد جمکران نائل شدیم . و شب در مرقد امام (ره) بیتوته نمودیم تا صبح

دیدار  . زیر انداز با این جمعیت انبوه کافی نبود . اما کسی نه شکایتی

داشت و نه گله ای می کرد . خواب در صحن امام (ره) بی حرمتی بود . من

و تعدادی از دوستان کارتن خوابی را تجربه نمودیم و پتو و ملحفه ای هم که

داشتیم ، سه چهار نفری استفاده نمودیم . وقتی می خواستم چشم هایم

را ببندم در عمق وجودم به این فکر می کردم که چگونه است صدا و سیما

پاسی از شب گذشته جوانی را ازدر استادیوم بیدار می کند که به چه

منظور و از کجا به اینجا امده ای و از عشق و علاقه فوتبال می گوید . و

امشب این عاشقان ولایت به انتظار دیدار امام خود حتی بر روی سنگ فرش

به خواب رفته اند . و جای گرم و نرم خود را به بهای دیدار فروخته اند کما

اینکه خیلی از این جوانان نیز از علاقه مندان به فوتبال اند . و عشق و علاقه

اینان را به ولایت به نمایش نمی گزارد  .

صبح و اذان

بیدار شدم . به گمان این که اولین نفرم . اما تا وضو گرفتم و به نماز صبح رفتم دیدم همه به اشتیاق در اتوبوس منتظر حرکتند . هرکس به نقطه ای خیره بود و ذکری می گفت .

تهران و شوق دیدار

اشک در چشم ها حلقه زده بود . جمع حاضر جوی ساخته بودند که لحظه ای فراموش کردند کجایم . این عشق و محبت و صحبت و شوق ، چفیه ها و ذکر ها حال و هوایی ساخته بود از دوران دفاع مقدس .

ساعت 10 صبح . حسینیه .

دقایقی منتظر مانیدم تا آقا وارد شدند جمعیت چنان پر شور بود که لحظه ای گمان بردم به حکم جان دادن این جایند . همه اشک می ریختند و سر از پا نمی شناختند . دستی مجروح و جسمی خسته و اما قامتی استوار چون کوه .

خدایا می دانم و می دانند که دلیل این همه عشق و محبت و حتی جان فشانی برای این سید بزرگوار فقظ  و فقط نزدیکی او با خداست و ساده زیستنش . پروردگارا ! جانشان بی بلا ، دشمنانشان مایوس ، فتنه گران نابود اسلام را پیروز گردان .

و چرا عده ای می خواهند این عشق و علاقه ی پیر و جوان رابه امام خود کمرنگ نشان دهند یا با کارشکنی های خود این سیدخدا را آزار دهند ؟

کمین

بعد از یک دوره اموزش قایقرانی فشرده به خط اعزام شدیم . جایی که

شطعلی نام داشت . در حوالی مجنون ترین جزیره . من و یکی از دوستان

وظیفه داشتیم نیرو های عملیاتی را جایگزین می کردیم . یعنی جا به جا

می کردیم . اما از مرد های مجنون : در چشم هایشان چیزی بود که

جنونشان را به رخ هر لیلی ای می کشید .پر بودند از ایستادگی / از

مردانگی / از عشق / چشم هایشان پر بود از دوری / چشم های مدافعان

را می گویم .شب ها سنگر شناور مرداب انتظارمان را می کشید . میان

صدای جیرجیرک ها  ماهی ها و میان صدای ستارگان که دم از بودن و

ماندن می زدند / نشسته در سنگر کوچکمان به نماز می رفتیم و ایمان

داشتیم که پیروزی لا به لای همین ارتباط با خالق است و تلاوت کتاب خدا .

شب ها پر از ترس بودم . صدای هر شلیک مرا به آغوش زمین می کشاند

 اولین بار بود ک به جبهه می امدم . دلیل خنده های دوستم در زمان شلیک

ها را نمی دانستم . با هر شلیک تمام وجودم می رفت و می امد . کاتیو شا

و توشیکا برایم هیولاهای شب بودند . صبح دلایل خنده های همنشینم مرا

به خنده وا داشت . شلیک ها خودی بودند نه دشمن . این بار انتخاب جالب

تری داشتم . هوا افتابی بود و گرم معاون گروهان از گردان رزمی یکی از

برادران ترکمان بود اهل تبریز . با قایق شتری ما به قصدگشت زنی به راه

افتادیم . سکوت و ارامش رمز حرکتمان بود . پس از گذشتن از بیشه های

انبوه به مردابی صاف ارام و پاک رسیدیم که هیچ پناهگاهی برای مخفی

شدنمان نبود/ گرداب تنها بود با چند هکتار اب / بی هیچ بیشه ای / تنها بود

و دل پری داشت از حرف / همه در سکوت محو تماشای او بودیم و حاضر

بودیم از هر چه دل بکنیم تا ارامش در وجودمان فرو رود . پیش می رفتیم که

ناگهان به سویمان تیر اندازی شد ! اشتباه کرده بودیم !به کمین دشمن

نزدیک شده بدیم ..به هر صورت خود را نجان دادیم و دشمن غافل از اینکه

اگر به سوی ما تیر اندازی نمی کرد / هیچ گاه کمین ان ها را نمی دانستیم

(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ) با اشتباه ما از مسیر دشمن نیز

اشتباه کرد و مخفیگاه خود را لو داد . و پس از ما بچه های بسیج کمین انها

را ویران نمودند .

امتحان

نیمه های اردیبهشت .هوای گرم جنوب.بادهای گرم وخشک .سال سوم

راهنمائی بودیم.وامتحانات نهائی شروع شده بود.منزل جای مناسبی برای

درس خوندن نبود.همجوارروستا دره عمیقی بود.وروستا یما هنوز برق دار

نشده بود.درسهاسنگین بافرصتی بسیارمحدود.امامن ودوستم بابرنامه ریزی

برای موفقیت خودبسیارتلاش می کردیم.شبهاباچراغ نفتی دراتاق پاگلی

خوددروس ریاضی وزبان رادوره میکردیم.فصل گرما،تاریکی ،نبودامکانات وجنگ

و..................امامن ودوستم پرازامیدبرای موفقیت حسن دوست قدکوتابا

چهره ی سوخته اش یکی ازدرس خوانهای مدرسه بود.اوخیلی دوست

داشتنی وروابط عمومی بسیار خوب باجاذبه ای بالا.صدای دلنشین تلاوت

قرانش هنوز درذهنم تداعی میکند.پایان مطالعه آزاد.صبح زود تمام کلاس

سومیها برای گزینش به شهر رفتیم.جاده خاکی روستا چنان گردوخاکی

ازخودروها به پا میشد.که گاهی مشکل تنفسی پیدا میکردیم.امتحانات

نیزتمام شد.حسن،برادربزرگم وچندتن ازجوانهای روستا به جبهه اعزام

شدند.نمی دانم چرامن نرفتم.حسن ازمن خواسته بود نتیجه امتحانات

رابرایش نامه کنم.نتیجه ها اعلام شدحسن قبول شده بود.ومن با۲تجدیدبه

  شهریوررفته بودم.یک روزخداهنگام غروب درب جهادسازندگی روستا        

هنگامیکه بادوستان جمع شده بودیم.وباهم بگوبخندهائی               

داشتیم .دونفرازدرجه داران پاسگاه رئس جهادکه درجمع ما بود.صداکردند.

آری خبری درراه بود.بابی سیم پاسگاه آری خبرشهادت حسن بود.اوبه جمع

شهداپیوسته بود.وهرگز نتیجه ی دروسش رانفهمید.نتجه ایثارش را ازخداوند

گرفت وبرادرم نیزپس ازحسن به شهادت رسید.روحشان شاد وراحشان

پررهرو.........پیشا پیش سال نورا به همه دوستان تبریک می گویم انشاالله

سالی پربرکت .با صفا وبه یاد شهداباشیم.............................................

عشق

هرچه می خواهند بگویند........هرکه می خواهد بگوید

این واگوئه های خودراپس میزنم.می خواهم به استواری کوهی بنگرم که

 به اقتدارش می بالم.به مردی می خواهم بیاندیشم که اندیشه اش رهائی

ازبندگی واسارت است.مردی که درهرزمان ومکان همپای خمینی مان بود.

هم قطار امامان بود...........................................................................

می خواهم به مردی بنگرم که به وسعت یک ایران بسیج شده اند برای

اندیشه او.به کسی که اگروحدتی است وجود او آن راثابت نگه داشته

است.واگویه هائی راکه می گویند ومی شنوم پس می زنم.............

وآرام به حرف ها وکلمه های مردی گوش می دهم که اقتدار

وآزادی رابرای ایران می طلبد...........................................

گوش می دهم وفرمان میبرم ازسخنان رهبروالایم سیدعلی خامنه ای

مقام عظمای ولایت ومی بالم به وجودش دراین سرزمین.

ودعایش می کنم تاظهور مهدی(عج)............................یاحسین

اگرمرادنصیحت کنان مااین است ..که ترک دوست نمائیم تصوری است محال

آخرین نوشته ها

جنگ بودوخون،خاک بودوایثار،شهادت بودوشهید،جوانی بودودفاع ازاسلام 

میهن.ناموس.وعشق بودوعشق بودوعشق.......................................

به خانه برگشتم .خسته ازمدرسه.مادرم نامه برادرجبهه رفته ام رابدستم

داد.........سلام.امیدوارم خوب وسلامت باشید.ازدوردستهای پرمهرمادرم

وپینه بسته پدرم رامی بوسم..مادروپدرعزیزم.مراحلال کنیدشایددیگربرای

برگشتن مجالی نمانده باشد.اطمینان دارم که رضایت شما ازمن رضایت

پروردگاررا به همرا دارد......خواهروبرادرانم را یک به یک سلام می رسانم.

 همچون همه شهیدان این است ارزویم

                                                       که اندرره خمینی پویم ره کمالم

سرخ است دشت میهن ازخون پاک مردان

                                              یک اسمان ستاره یک دشت پرزه لاله

روئیده دردل شب من مانده وخیالم  

                                                     یارب بگو شهادت معراج تاسعادت

   کی میشود نصیبم                                    پاسخ بده سئوالم   

شعر را که میخوندم دستهای لرزان مادرم که قلبش را ونگرانیش را تداعی

میکردند.بالا میرفت .وروبه آسمان درحیات خانه گفت .خدایا راضیم به رضای

تو.......انعکاس نورآفتاب دراشکهایش چون تسلای خاطری بودرچشمانش..

آرام به اتاق بازگشت تا شایددورازچشم من حرف های دلش رابا خدابگوید...

ومن کنجی اشک می ریختم وقرارنداشتم .48ساعت بعدخبرشهادتش

آخرین خبرازاوبود.......وبعدازآن روز مدام این شعر راکه دیگر آن راازبرم مرور

میکنم ودردلتنگی هایم ودرمرورباهم بودن هایم برایش اشک می ریزم......

تادهه فجر زمانی نمانده..نه امام در بین ماست نه شهدا........................

خدایایاریمان کن که هدف آنها وراهشان را فراموش نکرده باشیم.............

خدایایاریمان کن که ازیادنبریم دستان بالا رفته ی مادرانی که درآغوش

آسمان می لرزیدند.............................................................................

خدایایاریمان کن که ازیادنبریم چشمان نگران پدرانی که مدام به درمی

نگریستند..........................................................................................

خدایایاریمان کن که ازیادنبریم که اگرهستیم برای خاطر آنهائی است که

هستیشان رافداکردند.................................................................آمین

فجر انقلاب اسلامیمان مبارک............................................................

 

دلتنگی

اگربعدازان روزکه پیامبر(ص)دست علی (ع)رابالا برد وفرمود"من کنت مولاه

فهذا علی مولا"مسلمانان درمقابل فرمان سقیفه سکوت نمی کردند.وامام

زمانشان رایاری می کردند.میخ در.باسینه زهرا(س)آشنا نمیشد.............

اگرمقدس مابان ساده لوح شمشیر برگردن علی (ع)نگذاشته بودند.ومالک

چندضربه آخر را فرود آورده بود.ودیگرزهر جگرحسن رانسوزانده بود......... 

 اگرآنروزفریاد"هل من ناصرینصرنی"حسین(ع)بی جواب نمانده بود.و

کوفیان نائب امام زمانشان را تنها نگذاشته بودند.اسب ها روی جنازه ی

عریان آن حضرت ویارانش تاخت وتازنمی کردند.وخارهای صحرا به پای

برهنه ی سه ساله حسین (ع)بوسه نمی زد.و...............................؟

آری تاریخ سرگذشت ماست دردوره ای دیگراززمان.اما امروز فریادمان بلند

است .که ما کوفی نیستیم ونمگذاریم علی باچاه درددل کندوزهرادرکوچه

سیلی بخوردونظاره گرنخواهیم بود......................................................

درماه سوگواری سرور سالارشهیدان هستیم.چه زیباست همه باوحدت

همدلی ازحسین بگویندوایثارگرها،جانفشانی های آقایمان درراه اسلام .

خوشاجانی که جانانش حسین است.خوشادردی که درمانش حسین است

به امیدظهور فرزندزهرا درین ایام دست به دعاشویم....................................

دردمرا درمان توئی..................................................عشق مرا سامان توئی

روح مرا فرمان توئی......................................................جان مراجانان توئی

ای سروروسالارمن................................................. ای مونس شبهای من

ای حب تودرجان من.................................................... ای رهبرومولای من

هستم گدای خانه ات.....................................................جانم فدای مادرت

ای یوسف زهرا بیا....................................................... مولای مشتاقان بیا

چشم های مبارزان گشوده میشود

چشم های مبارزان گشوده میشود.............................................

عرق گیری دور گردن انداخته و خسته و تشنه است .........................

فریاد می زند : بیارش دیگه...............................................................

پسر کوچکتری به او گل می دهد . دست ها همه در هم گره خورده تا انگار

خانه ای بسازند . خانه ای گلی . شاید هم از شاخه های درخت خرما .

خانه ای با اتاق های سه دری یا پنج دری . خانه ی زیبایی خواهد شد .

مثل باقی خانه های روستا . یاری و همدلی که باشد زیبایی هم هست .

کمی ان طرف تر در زمین های کشاورزی مردان کار می کنند و زیر نور

آفتاب  خستگی مزه مزه می کنند . گاهی چشم هایشان را می بندند.

لبخندی می زند به هوای این که بعد از کار به خانه می روند و زن ها با شیر

و ماست و دوغ و للک خانه داریشان را به رخ می کشند . مرد کناری فکر

می کند که این ماه شاید با کمک گلیم و گبه بافی زن و دخترانش شاید پی

مبادله اسبی اگر هم نشد قاطری ، الاغی چیزی مبادله کنند .

او هم لبخند می زند .

                                                      *****************

 در خانه،......در حیاط دختر در حال شیر دوشیدن از گاو است و کاسه پر

می کند ... می گوید : امروز هم ببرم برای همسایه ؟

میشنود : ها ! ببر ...............چادر به کمر به خانه ی همسایه می رود و

شیر می برد . مثل هر روز لبخند می زند .در خانه ی همسایه زن لباس

های سیاه را در می اورد . میشنود : زن خالو ! کجایی ؟....................

میگوید : این جا عزیزم ! بیا .شیر را کناری می گذارد ........................

_چه می کنی ؟..............................................................................

لباس های سیاه را می بیند . محرم نزدیک است ....... دختر به یاد محرم

می افتد . به یاد روز های عزاداری که همه در حسینیه جمع میشوند .

به یاد پیاده روی های پا برهنه در تاسوعا و عاشورا ...............................

همان شب هایی که لبخند را بر خود حرام می دانند ............................

و خواب رفتن را نیز......... آب سرد نمینوشند .......... و سیاه می پوشند .

دختر ناخود اگاه ارام می گرید به یاد محرم .........................................

                                              ******************************

مرد اسلحه شکار به کمر می زند . کد خدا می گوید :.........................

 باید برای خان شکار درست و حسابی بیاوریم ...................................

بزکوهی و آهو را در کوه شکار خواهند کرد .

شکارچی به یک دست شکاری فکر می کند که برای بستن دهن

پاسبان های پاسگاه باید به آن ها بدهد .  کمی دلش می گیرد .

کد خدا لبخند می زند . ..................................._برویم مرد !

صدای خوش مردی تمام روستا را طنین انداز کرده . که با لحن خوش خود

مردم روستا را به شتابیدن به سوی نماز امر می کند . دختر کوچک نه

 ساله ی روستایی خوش حال است که اولین روزه ی ماه رمضان امسال را

کامل روا داشته ............... انگار که تمام دنیا برای او باشد . لبخند میزند .

مادر شیر و رنگینک و حلوا و نشاسته و ... را به دست دختر می دهد . تا

سفره را تنهایی بچیند . همسایه را دعوت کرده تا ثواب افطاری را مال خود

کند . همه ی مردم روستا دور هم جمعند . انگار که شادی را در خانه ها

ریخته باشند . همه به بهانه ی رمضان به هم لبخند میزنند .

بهار این جاست،بوشهر ، شنبه ،134۶.چشم های مبارزان گشوده میشود 


هفته بسیج مبارک باد ........................................................................

بسیج نمایه ای از دلاور مردان بی رقیب اسلام است که برای حفظ جان هم

نوعان خود شهادت را به جان می خرند ................................................

بسیج مستضعفین 30 سال حضور آگاهانه...........................................

دل دیوانه

یه شب دلم هوای تو..................به شوق خندهای تو

به چین ،چین زلف تو........................به نرگس خمارتو

به قدسروونازتو............................به صورت چه ماه تو

بهمره نسیم صبح............................... پرید،تاحریم تو

ویرونه وحیرونه دل ................... سرگشته و پرخون دل

دست دل من را بگیر...................... باخودببر،مجنون دل

گرتونگیری دست دل.............. دیگر چه سود ،معبود دل

دیوانه کی پروا کند................... تاچون شود ،دیوانه دل

دیوانه ام،دیوانه ام .................. با این همه سودای دل

یارب شدم دیوانه اش..................دیوانه کن ،مجروح دل

یاصاحب الزمان (عج)...............................................

برای پدری که رفت ...

نمیدانم تنهاییم را در کدام کوله پشتی ام گذاشته بودم ....................؟

باید برش دارم .............باید عادت کنم به نبودنت .... .............به تنهایی

به پنج شنبه ها ندیدنت .....................به ندیدن ارامی هایت ................

به این که دیگر لا به لای بیسکوئیت های  قفسه اگر نرمترین را دیدم باید

تنها به یادت بیفتم که دوستشان داشتی بسیار ...................................

به نبودن هایت باید عادت کنم . تا اگر باز در بزرگ خانه را باز کردم دیگر

پشت ان چهار دری نبینمت که نشسته ای و نمی دانم منتظر منی یا منتظر

رفتنت تا پیش برادری باشی که خیلی زود تر از من و تو رفت ..................

پنج شنبه ها را باید ارام بگیرم کنج خانه ..................................................

کنار تختی که وسایلت را رویش میگذاشتی ...........................................؟

باید روی تخت بنشیننم و منتظر باشم که بیایی و بگویی که دلت می

خواست همه دور هم باشیم ...............................................................

تنهاییم را در کدام کوله پشتی گذاشته ام .................باید برش دارم ......

باید به ماردم بگویم کاش ارام تر باهم حرف میزدید وفتی که به هم نگاه

میکردید تا ان روز ها قند در دلم اب شود از مهربانی زیادتان ..................

باید عادت کنم که نباشی ........................تا اگر سوار ماشین میشوم ..

مستقیم به گلزار بیایم و ببینمت که ارام کنار پسری که برایت از همه ی ما

بیشتر افتخار افرید خفته ای ....................باید برش دارم  این تنهایی را ....

خداحافظ پدر .................................................................حلالمان کن ...

مرد ماهی گیر

درلابلای خاطراتم مردماهی گیرهنوزهم پررنگ است.سال۱۳۶۲.ناوتیپ

امیرالمومنین(ع)،کارون پنج نفرمنهای یک.یکی ازماپنج نفرعروج کرد همان

زمان.مردی عرب بود مردی که ماهی ها رابه ارمغان می آورد.درآن روزهای

گرم وسخت.زبانمان را به الله واکبرروان ساخت.مادرناوتیپ بودیم.دوره

آموزش فشرده شنا وقایق رانی.اومی آمدعصرها وگاهی هم صبح ها،

الاغ وخرجین نقطه تمایزش بودبابقیه.طورکوچکی هم داشت که باآن ماهی

می گرفت،همه می شناختیمش وحضورش دوستانه شده بود.تعدادی

ازمردم برای بازدید ازمناطق جنگی باچندین مینی بوس به آنجا  آمده بودند.

واما روزبعد.........................................................................................

سه فروندهواپیما ی دشمن به مقرناوتیپ حمله کردند.درکنار ماپدافندارتش

بود.انفجار پشت سرهم.پدافندارتش با خساراتی جدی وچند شهید

ازکارافتاد.ودیگر پرندهای دشمن آزادانه وبی مهابا عملیات خودرادرسطح

پائین وباکالیبر هواپیما به افرادتیر اندازی می کردند.درناوتیپ کسی آسیبی

ندید . اما ترس وحشت برای من وامسال من که برای اولین اعزامم بود

چندان دور ازانتظار نبود.ناگه ازسکوی سپاه که تا آنروز ما جای ان را هم

نمی دانستیم .موشکی شیلیک شد ویکی ازهواپیماهای دشمن آتش

گرفت .همه جا فریاد الله اکبر طنین انداز شد.....ودیگر مرد ماهی گیررا عدو

صدایش می کردیم چرا که او یک جاسوس بود ودیگر آنجا پیدایش نشد.اما

پنج ما چهار شد ویک درکاروانی دیگررفت ودیگر حتی جسدش هم هیچکس

ندید...........................................................................روحش شاد

گفتم کجا ، مست وچنین پریشان....................................................

                                          گفتا به شوق پرواز تااوج کوی جانان

گفتم پیاده نتوان این ره بسی درازاست...............................................

                                         گفتا که شوق دلدار آسان نمایداین را

گفتم که دست خالی پس توشه ی ره ات کو .....................................

                                              گفتا اگر پذیرد جان میدهم دراین را

گفتم دلم گرفته است ما را ببر به همراه..............................................

                                          گفتا توهم به وقتش آئی به جمع یاران

گفتم تورا که یاراست این راه پر خطررا..............................................

                                             گفتا که رهنمایم باشد حسین زهرا

بیائید همه باهم درین شبهای قدر دعا کنیم خداوند اسلامش

رااز ایران ما نگیرد،بین سران ونخبگان مملکتمان وحدت وهمدلی 

عنایت کند.تاخون شهیدانمان پایمال نشود......برای حفظ نظام

رهبرمون راحفظ کند.........دشمنان اسلام ونظام را هیچگاه از

عملکردما دلشادنفرماید.................................................

         ........... یازهرا.........................انشاالله...............

       کی میاد

کیست آن غایبی که همه درانتظار آمدنش آرام وقرار ندارند.اوخواهد آمد

،کی،کجا،چه نشان........عدالت،قانون،پاکی،مهربانی،رضایت،امربه معروف،

نهی ازمنکر،دوستی،وحدت و.............همراه اوست..............................

جانمان درآرزوی دیدارش.روحمان درخیال جمالش تاوعده دیدارش آرامش

یارمان نخواهدبود................کی خواهد آمد.........................................

دل رابه صبا دادم..............................................سوی توفرستادم

ای عشق من ای جانم..........................................معبود دل زارم

بشکسته دلم یارا................................................رحمی بنما مارا

ماندم دراین درگاه...............................................تاباتوشوم همراه

شبها به خیال تو................................................دروصف جمال تو

گه زلف سیاه تو...............................................گه روی چه ماه تو

پروازکند هرشب..................................................تاکوی توای جانا

درآتش عشق تو..................................................پروانه شدم یارا

ازفرط فراق تو................................................. می گریم و مینالم

ازدوری روی تو .........................................می سازم ومی سوزم

ای جان ودل زهرا...............................................ای ماه شب یلدا

کی وعده دیدارت..............................................ازسوی خدا باشد

دل تنگ وغمینم من...........................................افسرده وپیرم من

یک شب توبیا مولا...............................................کن شاددلم مارا

التماس دعا...........................................................

تدارکات

جبهه،خاک،خون،نیمه های شب،قلب های تپیده،به عقب برگشتم.خسته

بودم.همه انجا بودنداذان صبح برمی گشتند.آن شب خسته بودم.به عقب

برگشتم.همسنگرها،نه آنها می ماندند.تاوقت نمازصبح.من امابرگشته

بودم.هرشب کسی می ماند درسنگر(تدارکات سنگر)وآن شب محمد

مسئول بود.سنگر،خاکریزها،سوسوی ستارها وکمی هم آرامش.

پرده درب سنگررا کنارزدم که داخل شوم(پتوی سربازی)

محمدبیداربود.اوتنهانبود.محمدبودومحمدنبود.محمدباخدای خودتنهابود.

محمدبودواشک،محمدبودوبندگی،محمدبودوآرزوی پرواز،پشت سرش

نشستم.خودش بود وخدا،من بودم وخودم،جدابودیم،نفهمید،

درسجده بود.شونهایش می لرزید.درخدای خویش ذوب شده بود.............

خداوندا گنهکارم،گنهکار............................ خجالت میکشم ای حی غفار

گنهکارم ،گنهکارم،گنهکار.......................اسیرم من ،اسیر نفس خودخواه

سفرکردم به اینجا تاکه شاید...........................رها گردم ازاین بنداسارت

به جا ماندم زه یاران خود ای دوست..... مرا عاشق نما دیوانه ای دوست

شهادت کن نصیبم تا بیایم .................. به کوی دوستان رفته ای دوست

توخود گفتی که در قلب شکسته................ کنی خانه بیا قلبم شکسته

پریشانم بده پاسخ خدایا.............................نصیبم کی نمائی بال پرواز

آهسته بیرون رفتم.کنارخاکریزنشستم.به محمد فکر میکردم به خدایش

به حرفهایش...صدائی آمد..انفجار!به طرف سنگر دویدم.خمپاره ای

به وسط سنگر اصابت کرده بود.....و محمد دیگر آنجا نبود.............

یادوخاطره همه شهیدان و ایثارگران به خیر.......................................