چشم های مبارزان گشوده میشود.............................................

عرق گیری دور گردن انداخته و خسته و تشنه است .........................

فریاد می زند : بیارش دیگه...............................................................

پسر کوچکتری به او گل می دهد . دست ها همه در هم گره خورده تا انگار

خانه ای بسازند . خانه ای گلی . شاید هم از شاخه های درخت خرما .

خانه ای با اتاق های سه دری یا پنج دری . خانه ی زیبایی خواهد شد .

مثل باقی خانه های روستا . یاری و همدلی که باشد زیبایی هم هست .

کمی ان طرف تر در زمین های کشاورزی مردان کار می کنند و زیر نور

آفتاب  خستگی مزه مزه می کنند . گاهی چشم هایشان را می بندند.

لبخندی می زند به هوای این که بعد از کار به خانه می روند و زن ها با شیر

و ماست و دوغ و للک خانه داریشان را به رخ می کشند . مرد کناری فکر

می کند که این ماه شاید با کمک گلیم و گبه بافی زن و دخترانش شاید پی

مبادله اسبی اگر هم نشد قاطری ، الاغی چیزی مبادله کنند .

او هم لبخند می زند .

                                                      *****************

 در خانه،......در حیاط دختر در حال شیر دوشیدن از گاو است و کاسه پر

می کند ... می گوید : امروز هم ببرم برای همسایه ؟

میشنود : ها ! ببر ...............چادر به کمر به خانه ی همسایه می رود و

شیر می برد . مثل هر روز لبخند می زند .در خانه ی همسایه زن لباس

های سیاه را در می اورد . میشنود : زن خالو ! کجایی ؟....................

میگوید : این جا عزیزم ! بیا .شیر را کناری می گذارد ........................

_چه می کنی ؟..............................................................................

لباس های سیاه را می بیند . محرم نزدیک است ....... دختر به یاد محرم

می افتد . به یاد روز های عزاداری که همه در حسینیه جمع میشوند .

به یاد پیاده روی های پا برهنه در تاسوعا و عاشورا ...............................

همان شب هایی که لبخند را بر خود حرام می دانند ............................

و خواب رفتن را نیز......... آب سرد نمینوشند .......... و سیاه می پوشند .

دختر ناخود اگاه ارام می گرید به یاد محرم .........................................

                                              ******************************

مرد اسلحه شکار به کمر می زند . کد خدا می گوید :.........................

 باید برای خان شکار درست و حسابی بیاوریم ...................................

بزکوهی و آهو را در کوه شکار خواهند کرد .

شکارچی به یک دست شکاری فکر می کند که برای بستن دهن

پاسبان های پاسگاه باید به آن ها بدهد .  کمی دلش می گیرد .

کد خدا لبخند می زند . ..................................._برویم مرد !

صدای خوش مردی تمام روستا را طنین انداز کرده . که با لحن خوش خود

مردم روستا را به شتابیدن به سوی نماز امر می کند . دختر کوچک نه

 ساله ی روستایی خوش حال است که اولین روزه ی ماه رمضان امسال را

کامل روا داشته ............... انگار که تمام دنیا برای او باشد . لبخند میزند .

مادر شیر و رنگینک و حلوا و نشاسته و ... را به دست دختر می دهد . تا

سفره را تنهایی بچیند . همسایه را دعوت کرده تا ثواب افطاری را مال خود

کند . همه ی مردم روستا دور هم جمعند . انگار که شادی را در خانه ها

ریخته باشند . همه به بهانه ی رمضان به هم لبخند میزنند .

بهار این جاست،بوشهر ، شنبه ،134۶.چشم های مبارزان گشوده میشود 


هفته بسیج مبارک باد ........................................................................

بسیج نمایه ای از دلاور مردان بی رقیب اسلام است که برای حفظ جان هم

نوعان خود شهادت را به جان می خرند ................................................

بسیج مستضعفین 30 سال حضور آگاهانه...........................................