امتحان
نیمه های اردیبهشت .هوای گرم جنوب.بادهای گرم وخشک .سال سوم
راهنمائی بودیم.وامتحانات نهائی شروع شده بود.منزل جای مناسبی برای
درس خوندن نبود.همجوارروستا دره عمیقی بود.وروستا یما هنوز برق دار
نشده بود.درسهاسنگین بافرصتی بسیارمحدود.امامن ودوستم بابرنامه ریزی
برای موفقیت خودبسیارتلاش می کردیم.شبهاباچراغ نفتی دراتاق پاگلی
خوددروس ریاضی وزبان رادوره میکردیم.فصل گرما،تاریکی ،نبودامکانات وجنگ
و..................امامن ودوستم پرازامیدبرای موفقیت حسن دوست قدکوتابا
چهره ی سوخته اش یکی ازدرس خوانهای مدرسه بود.اوخیلی دوست
داشتنی وروابط عمومی بسیار خوب باجاذبه ای بالا.صدای دلنشین تلاوت
قرانش هنوز درذهنم تداعی میکند.پایان مطالعه آزاد.صبح زود تمام کلاس
سومیها برای گزینش به شهر رفتیم.جاده خاکی روستا چنان گردوخاکی
ازخودروها به پا میشد.که گاهی مشکل تنفسی پیدا میکردیم.امتحانات
نیزتمام شد.حسن،برادربزرگم وچندتن ازجوانهای روستا به جبهه اعزام
شدند.نمی دانم چرامن نرفتم.حسن ازمن خواسته بود نتیجه امتحانات
رابرایش نامه کنم.نتیجه ها اعلام شدحسن قبول شده بود.ومن با۲تجدیدبه
شهریوررفته بودم.یک روزخداهنگام غروب درب جهادسازندگی روستا
هنگامیکه بادوستان جمع شده بودیم.وباهم بگوبخندهائی
داشتیم .دونفرازدرجه داران پاسگاه رئس جهادکه درجمع ما بود.صداکردند.
آری خبری درراه بود.بابی سیم پاسگاه آری خبرشهادت حسن بود.اوبه جمع
شهداپیوسته بود.وهرگز نتیجه ی دروسش رانفهمید.نتجه ایثارش را ازخداوند
گرفت وبرادرم نیزپس ازحسن به شهادت رسید.روحشان شاد وراحشان
پررهرو.........پیشا پیش سال نورا به همه دوستان تبریک می گویم انشاالله
سالی پربرکت .با صفا وبه یاد شهداباشیم.............................................

بنام خداوند بخشنده مهربان