بعد از یک دوره اموزش قایقرانی فشرده به خط اعزام شدیم . جایی که

شطعلی نام داشت . در حوالی مجنون ترین جزیره . من و یکی از دوستان

وظیفه داشتیم نیرو های عملیاتی را جایگزین می کردیم . یعنی جا به جا

می کردیم . اما از مرد های مجنون : در چشم هایشان چیزی بود که

جنونشان را به رخ هر لیلی ای می کشید .پر بودند از ایستادگی / از

مردانگی / از عشق / چشم هایشان پر بود از دوری / چشم های مدافعان

را می گویم .شب ها سنگر شناور مرداب انتظارمان را می کشید . میان

صدای جیرجیرک ها  ماهی ها و میان صدای ستارگان که دم از بودن و

ماندن می زدند / نشسته در سنگر کوچکمان به نماز می رفتیم و ایمان

داشتیم که پیروزی لا به لای همین ارتباط با خالق است و تلاوت کتاب خدا .

شب ها پر از ترس بودم . صدای هر شلیک مرا به آغوش زمین می کشاند

 اولین بار بود ک به جبهه می امدم . دلیل خنده های دوستم در زمان شلیک

ها را نمی دانستم . با هر شلیک تمام وجودم می رفت و می امد . کاتیو شا

و توشیکا برایم هیولاهای شب بودند . صبح دلایل خنده های همنشینم مرا

به خنده وا داشت . شلیک ها خودی بودند نه دشمن . این بار انتخاب جالب

تری داشتم . هوا افتابی بود و گرم معاون گروهان از گردان رزمی یکی از

برادران ترکمان بود اهل تبریز . با قایق شتری ما به قصدگشت زنی به راه

افتادیم . سکوت و ارامش رمز حرکتمان بود . پس از گذشتن از بیشه های

انبوه به مردابی صاف ارام و پاک رسیدیم که هیچ پناهگاهی برای مخفی

شدنمان نبود/ گرداب تنها بود با چند هکتار اب / بی هیچ بیشه ای / تنها بود

و دل پری داشت از حرف / همه در سکوت محو تماشای او بودیم و حاضر

بودیم از هر چه دل بکنیم تا ارامش در وجودمان فرو رود . پیش می رفتیم که

ناگهان به سویمان تیر اندازی شد ! اشتباه کرده بودیم !به کمین دشمن

نزدیک شده بدیم ..به هر صورت خود را نجان دادیم و دشمن غافل از اینکه

اگر به سوی ما تیر اندازی نمی کرد / هیچ گاه کمین ان ها را نمی دانستیم

(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ) با اشتباه ما از مسیر دشمن نیز

اشتباه کرد و مخفیگاه خود را لو داد . و پس از ما بچه های بسیج کمین انها

را ویران نمودند .