معجزه دعای کمیل
آن شب درمسجدنبودم .همان شب که فرمانده گردان ازآن صحبت میکرد.
اماانگاراتفاق عجیبی افتاده بود.فرمانده می گفت .کسی بلندبلندگریه میکرد.
وصدای گریه اش نظرهمه رابه خودجلب کرده بود.دعاتمام شدوپس ازدعاخیلی
کنجکاو بودم صاحب آن گریه رابشناسم .ازفرماندهان گروهان 1و2سوال
کردم .هردواورانمیشناختند.ازهرکسی پرسیدم نمی شناختش .درمیان جمعیت
پیدایش کردم وازخودش سوال کردم نیش خندی زدوچیزی نگفت .دوباره پرسیدم
ازکدام گروهان یاگردانی ؟هیچ جوابی نداد.سرش زیرانداخت ورفت .به بچه ها گفتم
اورازیرنظربگیرندوبابیسیم بچه های حفاظت قرارگاه راهم خبردهید.
این کارسریعاانجام شد.عصرروزبعدفرمانده قرارگاه رادیدم.گفت علی یارت ،
دیشب گل کاشتی .گفتم:من! چرا؟
گفت :بی خبری بابایکی ازمنافقین راتحویل دادی .صاحب آن گریه غیرمعمول
درشب دعایکی ازاعضاءمنافقین بود.اماهدفش ،باجابه جا کردن کفش های
بچه ها ازیک سنگربه سنگردیگروتهمت دزدی .می خواست درگردان شورش
بپاکند.وبچه هارابه جان هم بیندازد.وخوداطلاعات لازم رابدست آورده وفرارکند.
وازاب گل آلودماهی بگیرد.که البته دریکی ازگردان ها این کارراباموفقیت انجام
داده.امادرگردان شما شب اول خودش رالومی دهد.وبه یاری شما دستگیر
می شود.حس خوبی داشتم،نه،غرورنبود،حسی که پربودازشب های جمعه
،زیرزمین،بابچه ها ودعای کمیل .حسی که می گفت این کاررامن نکردم،
این ها همه ازبرکت دعای کمیل بود.
دردل شب سوزوفریادوعطش یاربودوعشق بود ودست من
دست ها خالی ،ولی دل پرامید آسمان وچشم پرباران من
نفس سرکش درغل وزنجیربود قلب هامان خالی ازهرکینه بود
شرح حال جمله جانبازان جنگ امتحان بود،امتحانی سخت بود

بنام خداوند بخشنده مهربان