کمی هم بهار بود . آسمان آسمان همیشگی نبود. ومن.آرامشم رادرجیب آن یکی کیفم جا

گذاشته بودم.آرام اماکسی زمزمه وارچیزهائی رادرگوشهایم خواند.وهمچون نسیم

عطرخوش بوی وجودش وجودمرافراگرفت.اوهمانی بود که نرگس چشمانش آرام کننده

طپش قلبم بود.درمیان تمام دغدغه های موجودیتم.خودرارساندم به کلید برق تاآغازگر

انعکاس زمزمه های کسی باشم که گاهی زمزمه هایش آوازی است همیشگی وگاهی

سکوت.شایدلبه پرتگاه صفت وخوبی بودبرای آن دم که درنیستیت به سرمی میبردم.

ولی امروز زاویه ی نگاهم رابه ارغوانی های چشمان کسی زوم کرده ام که قدم های

آرامش.پروازی ابری رابرای دستان التماس گونه ی. چشمان مادرولبخندانتظاردارنگاه

پدر مبدل ساخت.نه کسی که همان هنگام که دانه های ربنا میان دستانش به رقص

برخیزیده بودند.اودرجستجوی ندای بودن یا نبودن بود.رفتن یانرفتن.امروزاما زاویه ی

 نگاهم را به اسطوره ای می اندازم که آرامش ابری به دست آورد.به اوکه هیچ وقت

 آرامش رادرجیب های آن یکی پالتو جانگذاشت.به اوکه گاهی خندیدوپروائی ازنبودن

 نداشت.به اوکه آرزوی دیدن چشمانش گاهی بغض اسیردرونم رابه تمنای گرایش وا

میدارد.به اووهمه آن هائی که نگاهشان رابه نگاهمان فروختند.........به خودکه در

فراسوی نیستیت ونابودیت به سرمی برم .به خود وخودمان که آرامشمان شایددرمیان

 طراوت چندخیال ختم شودونه بیشتر.به خودوخودشان که آرزویشان شایددرمیان 

هستی وجودشان درقطرات وجودشان در تپش بودنشان ودر لذت رفتنشان !

درآن روزها خیلی بهاربود....................یادشیهدان گرامی