خاک بود،خاک گرم جنوب،تاچشم کارمی کردخاک بود.وگرمای خورشید لابه لای ذره های آن آرمیده بود.به خورشید مینگریستم ،تمام فضاپربود ازحزنی که انگارمجنون ازدوری لیلی داشت .ما در5کیلومتری جزیره مجنون بودیم ،خورشیدتصمیم به غروب شدن گرفته بودوخاک ها ازرفتن اووازبین رفتن گرمای وجودشان دل گرفته بود.اصلا غروب ها به خاطرهمین چیزهاست که فضا خیلی دل گیراست .به خاطردل گیربودن دریا،شن ها،ماسه ها ،خیابان ها،کوه ها ازنبودن گرمای وجودیشان که زاده ی خورشیدبود.ومن نیزآن روزانگارتمام گرمای وجودیم راوامدار خورشیدبودم.واومی خواست که غروب باشد.اتاق کوچک (سنگر)ما یعنی من وحسین زیرخاک مستقربود.ازاتاق بیرون آمدم .حسین برای گرفتن وضو به بیرون رفته بود.حسین ازدوستان قدیمی وهم شهریمان بود.حسین بسوی خدا وسجاده میرفت.ازاوهمراهی اندکی خواستم دراین فضای دل تنگی .اوهم که دل تنگی راحس می کرد بامن همراه شد.کمی جلوترکه رفتیم .انگارپربود ازآلات جنگی که دشمن ازخود جا گذاشته بود.مدام نزدیک تر می شدیم وچیزهای بیشتری ازتجهیزات روئیتمان می شد.خواستیم نزدیک تر شویم که صدای موذن مثل یک آهن ربا مانع رفتن مابه جلوتر شد.ومانیز بازگشتیم برای رفتن بسوی خدا.خدا هوای ماراداشت .بی شک درمیان آن آرامش ظاهری وتصنعی فرورفته در تجهیزات دشمن خطرات بسیاری نهفته بود.آری خداهوای ماراداشت .چراکه هنوز برای پریدن آماده نبودیم .اصلا لیاقت پرواز نداشتیم.وما بسوی خدارفتیم درسجاده باجماعت.

امشب دلم گرفته ای شب توهمرهی کن

امشب دلم گرفته یارا قلندری کن

ساقی عجب صفائی دارد پیاله تو

پرکن به جان مولا امشب دلم گرفته