روستای با صفایی ست . حدودا چهل خانوار در ان زندگی می کنند . البته این امار را با چشمانم می گویم رقم دقیقی نیست . اصلا همه ی افراد روستا یک خانوارند . یک جور هایی این روستا یک خانواده ی بزرگ است . مردم صمیمی و خاکی اند و دلی صاف دارند و به کم قانع اند . اندک زمین زراعی دارند و بسیار تلاش بر ان و با شکر خدا از محصولاتشان بهره می برند.وسیله ی ایاب و ذهابشان الاغ است و اسب . بر سر سفرهایشان نان و خرمای حلال است و شکر خدا . نمازشان به موقع است و یادشان به خدا . ان ها با ذکر خدا دلشان پر از ارامش است .

روستای با صفایی است.... دیگر نیست . همه ی این ها بود و تمام شد .

حالا این روستا یک شهر شده . حالا ان مردم همه خاطره شده اند . زندگی شان از هم جدا شده .فلانی در امریکا درس می خواند . ان یکی دوستم هم معلم است . و دیگری هم هنوز در روستاست و مثل پدرش کشاورز است .

اما ، اما دوست دیگرم اندوهگین است .و گوشه نشین خانه شده .فراموش نکرده ام هنوز روزی را که با خوشحالی ان موتور لعنتی را برای پسرش خرید . و باز هم فراموش نکرده ام ان روز را که دور هم شاد بودیم و تلفن زنگ خورد و خبر تصادف پسرش را شنید . خالا پسرش فلج شده . بیشتر اما روح پدر و مادرش فلج و معلول شده .

ان یکی دوستم هم حال بهتری ندارد از وقتی ان اعتیاد لعنتی را به جان خود انداخت ان ها حال خوشی ندارند .

ان یکی دوستم هم ... نه دیگر بس است . تسلیم شدم . دیگر از بازگویی این کلمات شرمسار شدم  . این ها هم شد خاطره ؟ این هم شد افتخار برای استان جنوبی ایران که رکورد دار مرگ و میر با موتور است ؟

فکر نمی کنیم با خودمان که این ها همه ناشی از تنهایی ذهن و اندیشه ی جوانان است ؟ چرا با محبت به ان ها زندگی نمی اموزیم ؟

چرا به ان ها راه و چاه نشان نمی دهیم ؟ اصلا این خود ما هستیم که ان ها را بیکارو لاعبالی بار اورده ایم .چرا که خود ما باید زمینه ی ایجاد شغل را برایشان فراهم کنیم .

ما ان ها را تنها گذاشته ایم و انتظار داریم به اندازه ی تجربه ی یک پدر بزرگ بزرگ باشند . باید دست به کار شویم .

باید فکری بکنیم برای این تنهایی . باید دست هایشان را بگیریم و راه را نشانشان دهیم.