روزی روزگاری

روستای با صفایی است.... دیگر نیست . همه ی این ها بود و تمام شد .
حالا این روستا یک شهر شده . حالا ان مردم همه خاطره شده اند . زندگی شان از هم جدا شده .فلانی در امریکا درس می خواند . ان یکی دوستم هم معلم است . و دیگری هم هنوز در روستاست و مثل پدرش کشاورز است .
اما ، اما دوست دیگرم اندوهگین است .و گوشه نشین خانه شده .فراموش نکرده ام هنوز روزی را که با خوشحالی ان موتور لعنتی را برای پسرش خرید . و باز هم فراموش نکرده ام ان روز را که دور هم شاد بودیم و تلفن زنگ خورد و خبر تصادف پسرش را شنید . خالا پسرش فلج شده . بیشتر اما روح پدر و مادرش فلج و معلول شده .
ان یکی دوستم هم حال بهتری ندارد از وقتی ان اعتیاد لعنتی را به جان خود انداخت ان ها حال خوشی ندارند .
ان یکی دوستم هم ... نه دیگر بس است . تسلیم شدم . دیگر از بازگویی این کلمات شرمسار شدم . این ها هم شد خاطره ؟ این هم شد افتخار برای استان جنوبی ایران که رکورد دار مرگ و میر با موتور است ؟
فکر نمی کنیم با خودمان که این ها همه ناشی از تنهایی ذهن و اندیشه ی جوانان است ؟ چرا با محبت به ان ها زندگی نمی اموزیم ؟
چرا به ان ها راه و چاه نشان نمی دهیم ؟ اصلا این خود ما هستیم که ان ها را بیکارو لاعبالی بار اورده ایم .چرا که خود ما باید زمینه ی ایجاد شغل را برایشان فراهم کنیم .
ما ان ها را تنها گذاشته ایم و انتظار داریم به اندازه ی تجربه ی یک پدر بزرگ بزرگ باشند . باید دست به کار شویم .
باید فکری بکنیم برای این تنهایی . باید دست هایشان را بگیریم و راه را نشانشان دهیم.
بنام خداوند بخشنده مهربان