جبهه،خاک،خون،نیمه های شب،قلب های تپیده،به عقب برگشتم.خسته

بودم.همه انجا بودنداذان صبح برمی گشتند.آن شب خسته بودم.به عقب

برگشتم.همسنگرها،نه آنها می ماندند.تاوقت نمازصبح.من امابرگشته

بودم.هرشب کسی می ماند درسنگر(تدارکات سنگر)وآن شب محمد

مسئول بود.سنگر،خاکریزها،سوسوی ستارها وکمی هم آرامش.

پرده درب سنگررا کنارزدم که داخل شوم(پتوی سربازی)

محمدبیداربود.اوتنهانبود.محمدبودومحمدنبود.محمدباخدای خودتنهابود.

محمدبودواشک،محمدبودوبندگی،محمدبودوآرزوی پرواز،پشت سرش

نشستم.خودش بود وخدا،من بودم وخودم،جدابودیم،نفهمید،

درسجده بود.شونهایش می لرزید.درخدای خویش ذوب شده بود.............

خداوندا گنهکارم،گنهکار............................ خجالت میکشم ای حی غفار

گنهکارم ،گنهکارم،گنهکار.......................اسیرم من ،اسیر نفس خودخواه

سفرکردم به اینجا تاکه شاید...........................رها گردم ازاین بنداسارت

به جا ماندم زه یاران خود ای دوست..... مرا عاشق نما دیوانه ای دوست

شهادت کن نصیبم تا بیایم .................. به کوی دوستان رفته ای دوست

توخود گفتی که در قلب شکسته................ کنی خانه بیا قلبم شکسته

پریشانم بده پاسخ خدایا.............................نصیبم کی نمائی بال پرواز

آهسته بیرون رفتم.کنارخاکریزنشستم.به محمد فکر میکردم به خدایش

به حرفهایش...صدائی آمد..انفجار!به طرف سنگر دویدم.خمپاره ای

به وسط سنگر اصابت کرده بود.....و محمد دیگر آنجا نبود.............

یادوخاطره همه شهیدان و ایثارگران به خیر.......................................