مهتاب
درشبی که مهتاب بردشت عشق وشهادت متابیدوتازه جوانی
بادلی لمعه.لمعه نوربه قصدایصال به معشوق به قربانگاه
میرود.ودرگرماگرم آن التذاذ معنوی.عشق،ابلیس،خدا.
معشوق راخدای خویش دیده وبه پیش میرود
پس ازنبردی جانانه نخل قامت مردانه اش به زمین می
افتد.فرشتگان به بالینش می ایند وهمائی ازعطرونوربه
گونه اش می سایندسپس به او دوبال دادتاپروازنمایدو.

تمام محنت عالم نشسته بردل امشب :برفته سوی چشمم زبس گریه کرده ام امشب
گرفته بغض عجیبی گلویم مگرسحرنمی شود امشب: تنم بسوخت زغم مگرصبح نمی شودامشب
یادم آیدحدیث هجرت یاران یادم ایدتلاش وکوشش یاران
یادم ایدترکش وتیروتفنگ یادم آیدسنگری خوب وقشنگ
یادم آید او لبش تشنه بود سرجدا زعطش جان داده بود
یادم آیدپیکرش صدچاک بود غرق خون چون اکبروعباس بود
یادم آیدناله های نیمه شب سوزش واه وفغان نیمه شب
یادم ایددوستان راتک به تک ارتشی وپاسدارو آن بسیجیان تک
گفتم ای دل توسزاوارغمی توانیس ومونس ویار غمی
اندکی ای دل نصیحت گوش کن با غم واندوه مراهمدم نکن

"درضمن ازهمه دوستان شاعر پوزش می طلبم چراکه من شاعرنیستم"
"حلال کنید"

دنیا خانه آرزوهائی است که زود نابود می شودو کوچ کردن ازوطن حتمی
است .دنیا شیرین وخوش منظراست .که به سرعت بسوی خواهانش
می رودوبیننده رامی فریبد.سعی کنید بابهترین زادوتوشه ازآن کوچ
کنیدوبیش ازکفاف ونیاز خود از ان نخواهید وبیشترازانچه نیازدارید
طلب نکنید.
بنام خداوند بخشنده مهربان